:وبلاگ تاریخ و جغرافیا منبعhttp://www.tavajo.blogspot.com/
نام خانوادگی مادرم "شکاری " است چون پدرش و پدران پدرش در جنوب خوزستان همگی شکارچی بودند . آنها آهو شکار می کردند. اما حدود شصت سال پیش واقعه ای رخ داد که پدر بزرگم تفنگش را شکست و دیگر هیچ آهویی را نکشت
مادرم می گوید یکروز تابستان که پدرش به شکار رفته بود تنها برادرش - که از او کوچکتر بوده - بهانهء شنا گرفت و خواست که در رودخانه آب تنی کند. مادرم می گوید در آن زمان خانواده های اهل روستا بسیار پراولاد بودند ولی ما فقط همین یک برادر و خواهر بودیم . به همین خاطر برادر کوچکم برایم خیلی عزیز بود و دلم نیامد که بگذارم به تنهایی برای شنا به کنار رودخانه برود. در آن زمان مادرم دوازده سال و برادرش هشت سال سن داشته بودند . مادرم کنار آب می نشیند و شنای برادرش را تماشا می کند. آفتاب داغ خوزستان در دل آسمان بر زمین می تابیده و "جاسم" پسرکی که همه دوستش می داشتند درآب خنک رودخانه "هندیجان" شنا می کرده . که ناگهان .. فریاد می زند : سوختم خواهر! و آب زلال رود سرخ می شود.. کوسه ای نه چندان بزرگ با ضربه ای پای برادر کوچک مادرم را شکافته بود.. مادرم می گوید کوسه از جاسم فاصله گرفت و دور شد اما من آنچنان غرق در وحشت وحیرت بودم که توان تکان خوردن از جایم را نداشتم .. برادرم دستش را به سویم دراز کرد و گفت : خواهر نجاتم بده .. اما من میخکوب شده بودم .. مادرم می گوید اندکی آنسوتر کشاورزان مشغول به کار بودند اما نه تنها دست و پایم خشک شده بود بلکه حتی زبانم نیز بند آمده بود .. نه توانایی آن را داشتم که دست برادرم را بگیرم واز آب بیرونش بکشم و نه اینکه با فریادی از دیگران کمک بخواهم . مادرم می گوید : جاسم دیگر توان شنا کردن نداشت . آب رود همه خون شده بود . .صدای کمک خواهی لرزان برادرم در برابر چشمانم آهسته آهسته خاموش می شد و من فقط نگاهش می کردم .. کوسه دوباره بازگشت و این بار با قدرتی بیشتر سینه برادرم را در مقابل چشمانم شکافت و جاسم در حالیکه به چشمان من خیره شده بود ناامید از یاری خواهرش آهی کشید و آرام آرام به زیر آب فرو رفت..تت
مادرم می گوید دیگر نفهمیدم چه شد. ساعتی بعد خانه ما شلوغ بود و کشاورزان جسد جاسم کوچک و مهربان را در حیاط منزلمان گذاشته بودند . همه اهل روستا حیران بودند که وقتی "محمد شکاری" از شکار آهو برگشت چگونه مرگ فرزند کوچک و تنها پسرش را به او اطلاع دهند؟
مادرم می گوید: پدرم بازگشت و نه تنها مثل همیشه آهویی کشته بر اسب داشت بلکه این بار بره آهویی زنده را نیز دربغل گرفته بود. مادرم می گوید پدرم پس از آن که اندکی از غم فرزندش آرام گرفت گفت : در عمرم آهوان بسیاری را شکار کرده بودم ... همیشه شکارم را نشانه می گرفتم و تیری می انداختم و آهوی تیر خورده چند گامی که می دوید می افتاد . اما شکار امروزم چیز دیگری بود ... آهوی ماده ای را هدف گرفتم و زدم . اما نه جستی کرد و نه گامی برداشت . بلکه ایستاد و رو به آسمان کرد و آه کشید .. چنان آهی کشید که دنیا دربرابر چشمانم تیره و تار شد. ناگهان ازمیان بوته زار این بره آهوی کوچک بیرون آمد. آهوی مادر وقتی که بره اش را دید او را برای آخرین بار لیسید و بر خاک افتاد .. و وقتی که جان می داد بره اش از پستانش شیر می خورد. وتت
مادرم می گوید وقتی زمان را مقایسه کردم آهی که آهو کشیده بود و آهی که برادرم در آب رودخانه کشید دقیقا همزمان بودند. جاسم و ماده آهو هر دو با هم جان سپرده بودند
مادرم می گوید : پدرم بر جسد فرزند کوچکش ایستاد و رو به قبله کرد و در حالی که می گریست تفنگش را شکست . از آن زمان به بعد شکارچیان "فریج" همه دست از شکار کشیدند و در آن دیار دیگر هیچ کس هیچ آهویی را نکشت..ت

