قناعت وار
تکیده بود
باریک و بلند
چون پیغامی دشوار
که در لغتی
با چشمانی از سوال و عسل
و رخساری برتافته
از حقیقت و باد
مردی با گردش آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود
خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند.
پیش از آنکه خشم صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گرده ی گاو طوفان کشیده بود
آزمون ایمان های کهن را
بر قفل نیجرهای عتیق
دندان فرسوده بود
بر پرت افتاده ترین راه ها
پوزار کشیده بود
ره گذاری نامنتظر
که هربیشه و هر پل آوازش را می شناخت
جاده ها با خاطره قدم های تو را بیدار می مانند
که روز را پیش باز می رفتی
هر چند
سپیده تو را
از آن پیش تر دمید
که خروسان بانگ سحر کنند
مرغی در بال هایش شکفت
زنی در پستان هایش
باغی در درختش
مادرعتاب تو می شکوفیم
در شتابت
ما درکتاب تو می شکوفیم
دردفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است
دریا به جرعه ای که تو از چاه خورده ای حسادت می کند
احمد شاملو
پرواز بر فراز دیواره
نه این نخستین دوستم نیست که به خاک می سپارم؛ نه نخستین کسی نیست که از پی طوفان هایی که آشنایی مان داد، از پس گام ها، از پس هزار صعود به خاک می سپارم. نخستین جوان قدرتمند، نخستین پیروزمرد که بر نبرد خویش رفت در زمانی که هروئین و تریاک و اکس بیداد می کند. در زمانی که نا امیدی رسایی صدایمان را ناله ای بیش نمی گذارد.
به یاد می آوردم مردانی را که امید بودند و جسارت، مردانی که عاشق بودند، مردانی که همچون پشتیبانشان نقش بر سنگ می زدند؛ نقش ماندگاری، مردانی که خاک ایران را پربار کرده اند. نه این بار، برای دفاع از خاک در جنگ بلکه برای به شور آوردن جوانان سرزمین خود. برای آنکه دیگران هم باور کنند که می توانند فاتح باشند، فاتح خویش. هر سحر که بیدار شدند، جسارتی دیگر را رقم زدند تا آنانکه در ناامیدی و یاس، در شکست و هزار منجلاب اجتماع ناچیز گشته اند، دوباره جان بگیرند.
پیشگامان جسارت که یاد می دادند، پر بار بودن را، مبارزه را، مبارزه با آنچه که سخت است. مبارزه برای گشودن مسیر از میان سختی های سنگ، از میان طوفان ها، برای گشودن راهی به آینده، به امید، با عشقی پاینده و پاس می دارم خاطره ایشان را که حماسه بودند، نه ضعف، که زنده می کنند به مرگ خویش، حتی با داغشان به پای می دارندمان تا باز بایستیم.
شاید امروز باید از زاویه ای دیگر به این حادثه بنگرم، نه از زاویه منتقدانه یک ناصح، می خواهم آمار تصادفات جاده ای را در کشورم به یاد بیاورم، تلفات جاده ها را .
و نمی خواهم بی دقتی یک راننده جاده ای را با بی دقتی اسماعیل برابر کنم. نمی خواهم بی دقتی کسی را که 90 % جامعه حتی قدرت تصور کاری را که او کرده است، ندارند، برابر کنم. با کسانی که حتی نمی توانند از فراز یک برج بلند به زمین نگاه کنند.
این بار می خواهم حرفی دیگر را مطرح کنم. می خواهم نقش اسماعیل را در اطرافیان خود و جامعه بررسی کنم. حتی نمی خواهم نقش اسماعیل را به عنوان یک ورزشکار پیشتاز، بلکه به عنوان یک انسان پیشتاز اجتماعی بررسی کنم.
به یاد می آورم زمانی را که لوح تقدیر او را طراحی می کردم و حالا می خواهم بگویم برای چه با تمام وجود این لوح را طراحی کردم، برای چه اسماعیل غرور من است.
آن روز فکر می کردم برای کسی که باعث شده گروه ما دوباره جان بگیرد، برای کسی که تمرینات مداوم را سازماندهی کرده، برای کسی که بسیاری از همسالان و جوانان پیرامون خود را به اجتماعی سرزنده کشانده، به ورزش، به غرور، به امید، لوح تقدیر طراحی می کنم.
برای کسی که نمی گذارد دوستان من به جای ورزش وامید، به هروئین مبتلا شوند. به هزار آفت اجتماعی، به کسی که کار گروهی و اجتماعی را به همسالان خود می آموزد. کسی که جوانان میهن خود را همچون خود قدرتمند، با نشاط، با ایمان و امیدوار می سازد.
آیا حق ندارم اسماعیل را با شهیدان جنگ مقایسه کنم؟ به راستی تا به حال به بیل بورد های بزرگراه ها { نجات جان یک معتاد، نجات جامعه }، دقت کرده ایم؟
آیا کسی را که با تمام وجود به نجات اجتماع خویش مشغول بوده احترام نمی گذاریم؟ به یاد می آورم اسماعیل را که می گفت: ما دوباره قوی خواهیم شد، دوباره صعود خواهیم کرد، دوباره روی دیواره ها مسیر باز می کنیم. به یاد می آورم کسی را که وقتی نا امید می شدم، اطمینانم بود، امیدم به حضور کسی که امیدوارم می کند.
نه پس نمی توانم بگویم او برای دل خود خطر می کرد.
گاهی فکر می کنیم چطور، به راستی چطور از جوانی که ورزش نمی کند، نا امید است، از اجتماع سالم به دور است، انتظار داریم معتاد نشود، انتظار داریم به انحطاط نکشد؟
و دوباره به یاد می آورم اسماعیل را که پس از همه سختی ها گروه را زنده نگه می داشت و مرا.
کوه ها خاطره قدمت هایت را پاس خواهند داشت ...
بویه سادات نیا

