طرب انگيز بودي و
باران عاشق
سبكبار
در فرود درهها و فراز صخرهسارانت
نغمه دوستي ميسرودند و
به دامان حريرت ميخراميدند
ترا ميستودم و بزرگت ميپنداشتم.
....
ناگه چه شد؟
كه چنين هولناك شدي
كلون بستك
چنين رعب انگيز
با غزالان غزل خوان
با مارالان خرام
آه از دل سنگينت،
واي از
نازك آرا ناديا
آه از شرركينات،
داد ز دل فرهادي فرشاد
فرياد زجور تو و
بيداد
چه حقير شدهاي
كلون بستك
چه پست
كه چنين دزدانه
به دردانه شيران جوان تاختي
به علي، اكبر و مهدي
آه از دل سنگينت،
واي از رخ گلگون مجيد به دامان سپيدت
فرياد از خونخواهي فرشاد
چه دامن آلوده شدي
كلون بستك
چه رسوا
آن گاه كه سعيد دلير را
به زير افكندي
آن دم كه سرو شهيد را
فرو انداختي
واي از دل ننگينت،
صد آه و فغان از خم ابروي حميد
اي داد از لبخندهي كمروي سعيد
به خموشي خميدهاي
كلون بستك
به شرمساري
باد هم بر ستيغهايت نميخواند
چكاوكانت، شكسته گلو
زين پس
خنياگران سحرگاهانت مادران سوگاند
مادران نفرين
آواز خوان شباهنگامت
دلدادگان شكوهند
سرايندگان جنون
و رقصندگان دشتهايت
خواهران اندوهند
داغداران صبور
آه از دل مسكينم
واي از قد رعناي سعيدم
فرياد ز خاموشي گُرد شهيدم
علي معصومي
20/11/88
