ساوالان، اوجابوي ديلبر (سبلان، دلبر بلند بالا )

پس از پياده شدن از اتوبوس، در باختران كوهي بلند پيدا بود. ساوالان يا سبلان يا سولطان ساوالان. كوهي به بلنداي 4800 متر كه در نزد ایرانیان آذری زبان تقدس دارد. كوهي در آرتاويل( اردبيل ). در ساعت 5 صبح روز چهارم امرداد 1386، خورشيد در ترديد ميان آغازي نو يا انجامي ابدي مانده بود. براي ايستادن بر ستيغ سبلان به اينجا آمده ايم. من، بابك، حامد و مهيار كه در اردبيل به ما پيوست.
روز پيش ساعت 6 بعد از ظهر از ترمينال غرب تهران راهي اينجا شديم. يك اتوبوس ولو كه مقصد آن پارس آباد بود. بابك براي تهيه بليط، ساعت 2 به ترمينال رفته بود. 3 گزينه وجود داشت: ساعت 4 بعد از ظهر به مقصد اردبيل كه خيلي زود بود و به آن نمي رسيديم، ساعت 6 بعد از ظهر به سوي پارس آباد و ساعت 7 بعد از ظهر به سوي اردبيل كه خيلي دير بود و به قرار با مهيار نمي رسيديم.
پس تنها گزينه دوم با هزينه بليط 8000 تومان براي ما وجود داشت. اتوبوس، فراوان در ميانه راه مي ايستاد تا بر خلاف قوانين مسافر بين راهي سوار يا پياده كند. ما تنها همين زمان را براي استراحت پيش از صعود داشتيم كه به دليل اين ايست ها و صندلي نا مناسب، خواب چندان ممكن نبود. دو مسافر در راهروي ميان صندلي نشسته بودند. ساعت 5 صبح به اردبيل رسيديم.
از ترمينال با سواري راهي ميدان وحدت شديم. ديگر سبلان روشنايي كامل يافته بود. براي صبحانه وارد قهوه خانه شديم. مردي لاغراندام با دستمالي بر گردن به ما خوش آمد گفت :"خوش گلدوز". صبحانه عبارت بود از چاي، سرشير، عسل و ناني محلي. ناني شبيه به نان شير مال ولي با مزه اي ديگرگون كه شيرين نيست. " بال قيماخ " بال به معناي عسل و قيماخ به معناي سر شير. صبحانه اي كه شايد در هيچ كجا يافت نشود. بسيار دلچسب و به ياد ماندني. انسان با خوردن آن در خود احساس نيرومندي و توانايي مي كند. همرا با آهنگي آذري همگون با صبحي روشن، پيش درآمدي گوش نواز در تمامي رگ ها مي پيچد كه نويديست بر روزي بي غروب.
از قهوه خانه كه خارج شديم تا ساعت 7 براي آمدن مهيار درنگ كرديم. مهيار، مرديست 39 ساله كه همسر و يك دختر دارد. براي گلگشت به "سرعين" آمده و براي ديدار دوباره با ساوالان امروز از خانواده جدا شده و به ما پيوسته است.
براي صعود چندين جبهه وجود دارد. ساده ترين آن ها جبهه شمالي است كه قدمگاه ما خواهد بود. براي رسيدن به اين جبهه راهي جاده مشگين شهر شده از آن جا به "قوتورسوئي" و سرانجام "شابيل" خواهيم رفت. مسيري با ماشين نزديك به يك ساعت و ربع.

سبلان كوهي است آتشفشاني، نه چون كوه هاي شمالي تهران ستيغ در ستيغ، كه كوهي است تنها و سركشيده. نواحي اطراف شامل تپه هاي كوچك و بزرگ فراواني است كه گوياي آتشفشاني بودن ناحيه است. كوه پايه هايي سرسبز و پر بار، چراگاهي بي دريغ براي چارپايان و سرشار از كندوان عسل. دشت هايي سرشار از گل هايي با هزاران ويژگي درماني. بابونه، پونه، "بوي مادَرَن " زرد رنگ و "بولاقوتي" كه در كنار چشمه مي رويد. دشت هايي كه در پايان خورداد سرشار از گل هاي زرد و سپيد و قرمز مي شوند. بي سبب نيست كه مردمان اين جا را خدايي مي دانند. گويند زردشت از آن سر بر آورده و بر آن سر نهاده. ساليان گذشته ،مردم با هديه به ديدار بازآمدگان از سفر به ساوالان مي رفتند. چون زيرتگاهي بهشتي. گويند ساوالان كوهي است از هفت كوه بهشت.
وقتي از اردبيل به شابيل مي رسيم، چهره كوه دگرگون مي شود، چرا كه از جبهه شرقي به جبهه شمالي وارد مي شويم. ديگر داخل كوه شده ايم. پهنه اي وسيع، كه در كنار چمن هاي سر سبز و گل هاي رنگارنگ، تكه سنگ هاي كوچك و بزرگ با رنگ هاي گونه گون آن را بزك مي كنند. دشت پر است از عشاير ي كه به ييلاق آمده اند با چادرهاي سپيد.

در كنار آب گرم شابيل ماشين را پارك مي كنيم. ساعت هشت و پانزده دقيقه است و ما در انتظار ماشين هاي لندرور كه ما را به پناه گاه خواهند رساند هستيم. امروز صعود سراسري كارگران است و انبوه انسان ها. به همين دليل تا ساعت 9 منتظر مانديم. نوبت به ما مي رسد.
در هر لندرور شش الي هشت نفر نفر مي توانند بنشيند و تا کامل پر نشوند حرکت نخواهند کرد. هزينه لندرور به ازاي هر نفر دو هزار تومان ميباشد. در پناهگاه دو کانتينر حمل فراوردههاي گوشتي منجمد بود که متوجه شديم بدليل صعود سراسري سپاهيان ميباشد که در آن روز انجام ميگرفت. سرپرست برنامه سپاه مردي بود حدود 50 ساله و آنچنان که ميگفت تجربه زيادي روي کوه هاي بلند نداشته و بيشتر بر کوههاي کم ارتفاع کار ميكرد! هواي آفتابي با لکههاي ابر نويد صعودي لذت بخش را ميدهد.
مسيري پر پيچ و خم با پستي و بلندي بسيار، به انجام پناه گاهي در بلنداي 3700 متر را پشت سر نهاديم. بنايي با دو گلدسته به همراه دو رديف تخت چوبي دو طبقه در داخل ودر كنارهر تخت پنجره اي كوچك روبه سينه كوه. آن را كمپ آمريكايي ها مي نامند.
ساعت نه و چهل و پنج دقيقه پا در راه نهاديم . مسيري كه بيشتر سنگي است. آسماني كه معناي آبي است. در راه بالا رفتن آن چه مي بينيد پهنه اي است بي انتها و سرسبز . اين ناحيه پر است از درياچه هاي كوچك و بزرگ. درياچه هايي درميانه دشت يا در نوك كو هاي كوتاه قد. به راحتي مي توان چهار يا پنج درياچه را ديد.
آن گاه كه كمي بلندي گرفته باشيد بر سينه و گردن كوه هاي خوش تراش همسايه، خطوطي كشيده و نازك از برف مي بينيد. خطوطي كه از ديد خورشيد پنهان مي مانند.
كم كم آسمان ابر مي شود. ديگر سرما قابل لمس است. در نزديكي هاي بلنداي 4500 متر ديگر برف و يخچال فراوان است و آن چه در اين ميان يكتاست، نخستين نجواي آبي است جدا شده از برف. آواز آغازين راهي شگفت به انجام دشتي سبز. باريكه اي نرم، جاري بر اندام كوهسار، سروش زندگي. كسي چه مي داند، شايد اين جا گاه نخستين رستگاري زردشت بوده است .

ديگر نياز به دستكش و كلاه داريم . صعود بسيار ساده تر از توچال است. تنها سختي راه، خواب آلودگي ناشي از اين بلنداست. در سر تا سر مسير صداي مهر كوه نوردان به آواي "يورول مي ياسن" بلند مي شود كه در پاسخ آن بايد گفت "سيزده يورول مي ياسوز".

ديگر به پهنه اي رسيده ايم با سنگ هايي تنومند. سنگ محراب را پشت سر نهاده و از ميان دو يخچال پر برف رد
مي شويم. در برابر ما مسيري باريك قرار دارد كه به پشت ديواره راه گشاست.
ساعت يك و سي دقيقه است. رد مي شويم و اكنون درياچه اي اهورايي در روبروست. درياچه اي كوچك با قنديل هايي در حاشيه و آبي زلال و سرد، در حصار ديواره هاي سنگي كه آن را از چشم نامحرمان دور مي دارد. كنار درياچه پر است از پرندگاني، شايد گنجشك،كه پف كرده اند. به گفته غلامحسين ساعدي "چون چشمي باز، هميشه بينهايت آسمان را مينگرد و زايران مومن وقتي به بالاي سبلان ميرسند به درياچه سجده ميبرند". هوا سرد است با بادي ملايم. ترديد ندارم اين جا گاه نيايش زردشت بوده است با هورمزد.

يك ساعت در كنار درياچه نظاره گر بوديم و دست افشاديم و سرود مهر سر داديم، عكس گرفتيم و با ديگران هم صحبت شديم. كوه نورداني از يزد آن جا بودند، با چهرگاني كه لبخند بر آن ها خوش مي درخشيد. مردي هفتاد ساله نيز اين راه را پيموده بود تا بار ديگر به زندگي بگويد كه "هوش دار كه من زنده ام".
ساعت دو و سي دقيقه به درياچه بدرود گفتيم. در راه بازگشت يكي از افراد گروهي از صدا و سيما با ما همراه شد. چون گرم صحبت شديم، در ميانه راه پرچم ها را گم كرديم و از بي راهه باقي راه را پيموديم.
ساعت 5 به پناهگاه آمريکايي ها رسيديم و از آنجا با لندرور به سمت شابيل حرکت کرديم. چون مسافركم بود، براي بازگشت نفري دوهزار پانصد تومان داديم تا با چهار نفر حرکت نمايد. شابيل داراي مجموعهاي شامل استخر و سونا است که از آب گرم طبيعي در آن استفاده مي شود . ورودي به ازاي هر نفر 1500 تومان ميباشد. به استثناي يک نفر که در ماشين استراحت کرد ساير افراد يک ساعت در آب گرم رفع خستگي کردند و بلافاصله با ماشين مهيار به اردبيل بازگشتيم. پس از صرف شام در يکي از کبابيهاي اردبيل که محمود آرين توصيه کرده بود, ساعت ده و سي دقيقه شب با اتوبوس به سمت تهران حرکت کرديم. اين بار کرايه اتوبوس پنج هزار تومان بود و مدت مسير بازگشت نه ساعت به جاي يازده ساعت مسير رفت! هزينه اجراي برنامه براي هر نفر 23000 تومان شد.
ساق ياشا آي ساوالان ( اي سبلان جاودانه سلامت بزي )
سرپرست برنامه: مهيار کرمي
ساير افراد: نيما نوري, حامد دشتي زاده و بابک باقري حريري
عکس: مهيار کرمي
گزارش برنامه: نيما نوري و بابک باقري حريري


